صفحه اصلی
تماس با من
دوستان
دليافته ها
الیزه
سلطنت سکوت
بادبادک
دادا
لیمان
عروج در هبوط
ذهن متورم یک زن
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سانتائیه
مطالب گذشته
وقتشه...
دست از طلب ندارم
صدا
آرزو
کانکشن
از این روزها
آدم تر بودم...
تنهایی
به نام گیسو
مرگ
شب نامه
نوشتن، همین و تمام
بازیِ قانونی یا قانون بازی!
به بهانه تحویل سال
بسیار سفر باید تا...
یکمی نوشته
در لحظه زندگی کن
از دل
تجدید
افشاگری
حسرت پاییزی
نامه اي براي خودم
زندگی زیباست
خرمگس
حرف کهنه
سفر
کودکانه
خود فریبی
وداع با آدم کوچولوها
دور تسلسل
تولدی دوباره
وقتشه... ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۳۱ مرداد ۱۳۸۹
پاره ای وقتها یک چیزهایی هستند که یقه ی آدم را می چسبند و ول هم نمی کنند! بعضی وقتها خوب، بعضی وقتها هم بد. یکیشان چهار سال است که یقه ی مرا گرفته و هی در گوشم زمزمه می کند که : "هی پسر! وقتشه یه کاری بکنی. وقتشه برای اولین بار در زندگیت پلی که پشت سرت خراب کردی رو درست کنی. وقتشه از هیچ همه چیز بسازی. وقتشه برگردی. وقتشه وقتشه وقتشه..." اما همیشه اینجوری نیست که تو بخوای و کس دیگه ای هم بخواد و لزوما اینجوری نیست که حتی خدا هم بخواد! همیشه اینجوریه که اگر تو خواستی، یکی دیگه هم باید بخواد، بعد ببینی خدا هم می خواد آیا!؟ دوباره مبهم شد؟ اشکال نداره. همین ابهامش خوبه. اونی که باید بفهمه می فهمه.
آخرین بروز رسانی ( ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ )
ادامه مطلب ...
دست از طلب ندارم ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۲۴ فروردين ۱۳۸۹
همین حالا، در همین لحظه، پرم از گفتن خیلی چیزها. از همه ی آنچه که در این روزها اتفاق افتاده. از همه ی تغییرات فیزیکی و متافیزیکی. از لحظه ی تحویل سالی که به خاص ترین شکل ممکن سپری شد، از روزهای میانه ی عیدی که یک تجربه ی جدید به همراه داشت. از همه ی این روزهایی که آدمها آمدند و بعضی هاشان ماندند و بعضی هاشان رفتند و بعضی هاشان هنوز هستند اما معلوم نیست که فردا هم باشند...هر بار که شروع به نوشتن کردم، بی دلیل از نیمه رهایش کردم چون می دانستم آن چیزی نیست که می خواهم بگویم، چون آن چیزی که می خواهم بگویم آن چیزی نیست که فکر می کنم هست!
آخرین بروز رسانی ( ۲۴ فروردين ۱۳۸۹ )
ادامه مطلب ...
صدا ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۱۴ بهمن ۱۳۸۸
فکر کنم سازها هر کدامشان برای یک حال آدم خوب باشند. یعنی مثلا وقتی خیلی غمگین هستی ساکسیفون گوش کنی یا وقتی دنبال لحظه ای برای آرامش می گردی کسی برایت پیانو بنوازد. گیتار برای لحظه های شادی است و چنگ...وه که چنگ را چقدر دوست دارم. فکر کنم نوای چنگ یک نوای آسمانی است. نمی دانم از کجا و چرا وقتی به صدای چنگ گوش می کنم، انگار که چیزی به من الهام می شود. صدایش در تمام راههای درون مغزم می پیچد. مثل اینکه کنار جاده ای ایستاده باشم، یک جاده ی فوق العاده زیبا و سبز و بعد نوای چنگ خیلی آرام از کنارم می گذرد و من بی اختیار دنبالش می کنم.
آخرین بروز رسانی ( ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ )
ادامه مطلب ...
آرزو ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۰۵ بهمن ۱۳۸۸
"سفرنامه" گوش می کنم، سفرنامه ی "شهیار قنبری". پر می شوم از لحظه های خوب ِبودن. از لحظه هایی که خوب بودند. توی بالکن نشسته ام. هیچ وقت به صدای مرغهای دریایی گوش نداده بودم. آن هم در این وقت شب. اصلا هیچ وقت تا به حال روی بالکن ننشسته بودم. خیلی هم کم پیش آمده بود که پنجره را باز کنم. مگر برای موارد خاص. آخر اینجا هیچ وقت بوی خوبی مشام آدم را پر نمی کند و همین باعث شده بود هیچ وقت آنقدر منتظر نمانم تا بفهمم دریا هم از روی بالکنمان دیده می شود و بین همه ی صداهای دور و بر، صدای پرنده ها از همه رسا تر است. حالا اما همه حسها را کور کرده ام و فقط می شنوم. بیش از هر وقت دیگری. شنیدن هم نعمت بزرگی است که خدا داده و ما چون همیشه می بینیم خیلی کم از آن بهره برده ایم.

دیشب یک نفر کلی آرزو برایم کرد. آرزوهای دست یافتنی. آرزوهای شدنی و من امروز فکر می کردم آرزو کردن هم کار قشنگی است. آرزوهای محال حتی. آرزوهای آبی، سبز، اناری.

دیشب حتی خواب دیدم بالای یک کوه بلندم. به بلندی کلیمانجارو. برف هم نداشت و امروز فکر کردم می توانم آرزوی پرواز کردن کنم. پرواز از بالای یک کوه بلند به آغوش یک دشت قشنگ.

و الان فکر می کنم چقدر همه ی صداها خوب هستند اگر و فقط اگر چشمانت را خوب بسته باشی...



آخرین بروز رسانی ( ۰۵ بهمن ۱۳۸۸ )
ادامه مطلب ...
کانکشن ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۱۷ دي ۱۳۸۸
این شاید اولین بار باشه که نوشتنم بعد از یک اتفاق روحی یا افسردگی آنی صورت نمی گیره! یعنی این بار صرفا به این دلیل که یه خورده دلم برای نوشتن تنگ شده و حس می کنم باید یک سری مطالب رو بگم تا فکرم باز تر بشه، می نویسم.

چند مدتی میشه که به این فکر می کنم باید یک کار بزرگ انجام بدم. کاری نه در سطح متوسط و نه در سطح حتی بالا تر از متوسط. یک کار بزرگ و مهم. که البته کاملا طبیعیه این کار بزرگ باید بر طبق توانایی های شناخته شده و برخی توانایی های ناشناخته ی خودم باشه نه هر کاری که صرفا بزرگ باشه که از قدیم گفتن سنگ بزرگ نشانه نزدنه! آدم آرمانگرایی نیستم. اصلا. اما هیچ وقت هم از اینکه دست پایین رو بگیرم خوشم نیومده و احساس می کنم شاید ریشه ی یک سری از این افسردگی های گاه و بیگاه به همین خاطر باشه که به خیلی چیزها خودم رو عادت دادم و قناعت کردم به داشتن چیزهای کوچیک و پیش پا افتاده. خودم رو مستحق خیلی بیشتر از اونی می دونم که هستم. این من اونی نیست که می خوام. تبدیل شدم به یک آدم تنبل که فقط به فکر گذروندن روزهای به شدت بیهوده و کسل کننده ی اینجاست. نه آدمی که حداقل به خودش ثابت شده استعداد خیلی خوبی در یادگیری زبان های خارجی داره. هر چی که باشه. از انگلیسی بگیر تا بورکینافاسویی! البته خوب تو همین انگلیسی هم چند ساله که در جا می زنم!!
آخرین بروز رسانی ( ۱۷ دي ۱۳۸۸ )
ادامه مطلب ...
<< شروع < قبل 1 2 3 4 بعد > آخر >>

نتایج 1 - 9 از 31