صفحه اصلی
تماس با من
دوستان
دليافته ها
الیزه
سلطنت سکوت
بادبادک
دادا
لیمان
عروج در هبوط
ذهن متورم یک زن
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سانتائیه
مطالب گذشته
وقتشه...
دست از طلب ندارم
صدا
آرزو
کانکشن
از این روزها
آدم تر بودم...
تنهایی
به نام گیسو
مرگ
شب نامه
نوشتن، همین و تمام
بازیِ قانونی یا قانون بازی!
به بهانه تحویل سال
بسیار سفر باید تا...
یکمی نوشته
در لحظه زندگی کن
از دل
تجدید
افشاگری
حسرت پاییزی
نامه اي براي خودم
زندگی زیباست
خرمگس
حرف کهنه
سفر
کودکانه
خود فریبی
وداع با آدم کوچولوها
دور تسلسل
تولدی دوباره
کانکشن ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۱۷ دي ۱۳۸۸
این شاید اولین بار باشه که نوشتنم بعد از یک اتفاق روحی یا افسردگی آنی صورت نمی گیره! یعنی این بار صرفا به این دلیل که یه خورده دلم برای نوشتن تنگ شده و حس می کنم باید یک سری مطالب رو بگم تا فکرم باز تر بشه، می نویسم.

چند مدتی میشه که به این فکر می کنم باید یک کار بزرگ انجام بدم. کاری نه در سطح متوسط و نه در سطح حتی بالا تر از متوسط. یک کار بزرگ و مهم. که البته کاملا طبیعیه این کار بزرگ باید بر طبق توانایی های شناخته شده و برخی توانایی های ناشناخته ی خودم باشه نه هر کاری که صرفا بزرگ باشه که از قدیم گفتن سنگ بزرگ نشانه نزدنه! آدم آرمانگرایی نیستم. اصلا. اما هیچ وقت هم از اینکه دست پایین رو بگیرم خوشم نیومده و احساس می کنم شاید ریشه ی یک سری از این افسردگی های گاه و بیگاه به همین خاطر باشه که به خیلی چیزها خودم رو عادت دادم و قناعت کردم به داشتن چیزهای کوچیک و پیش پا افتاده. خودم رو مستحق خیلی بیشتر از اونی می دونم که هستم. این من اونی نیست که می خوام. تبدیل شدم به یک آدم تنبل که فقط به فکر گذروندن روزهای به شدت بیهوده و کسل کننده ی اینجاست. نه آدمی که حداقل به خودش ثابت شده استعداد خیلی خوبی در یادگیری زبان های خارجی داره. هر چی که باشه. از انگلیسی بگیر تا بورکینافاسویی! البته خوب تو همین انگلیسی هم چند ساله که در جا می زنم!!
بطالت و بیهودگی از سر و روم می باره. فعالیت در حد صفر. حتی زیر صفر! از همون اول هم می دونستم من میونه ای با هنر ندارم. موسیقی، نقاشی، ادبیات، سینما و...یعنی هیچ وقت فکر نکردم که می تونم در هر یک از این هنر ها آدمی بشم برای خودم. اما همیشه می دونستم که عکاسی رو دوست داشتم. همیشه می دونستم که تماشای تئاتر یکی از بهترین حسها رو در من بیدار می کنه. از بچگی تا همین چند سال پیش! کتاب از دستم نمی افتاد. ولی حالا نه. نه حوصله ی فیلم و تئاتر دیدن دارم نه حتی دوربینم رو دستم میگیرم تا از منظره ی غروب خلیج فارسمون عکس بگیرم. فکرشو بکن! چه همه غروب اینجا اتفاق افتاده و من حتی یکیش رو ندیدم چه برسه به اینکه عکسش رو بگیرم!!!

می دونم که همه ی اینها ربط به یک چیز داره. مثل یک زنجیر به دنبال هم هستن. ولی خودمم موندم که نقطه ی شروعش کجاست؟ از کجا باید سر رشته رو گرفت و همینجور رفت تا اون وسطا غرق بشی تو اینا. کار از بی حوصلگی و تنبلی هم گذشته حتی. دنبال یک مدل هستم. یک فرم، یک غالب. غالب که میگم منظور همون قالبه که غالب باشه!

و در آخر فکر می کنم ول شدم. به جایی وصل بودم اما حالا ول شدم. گفتم شاید این ریشه ی اندوهگینی برای این باشه که ولم اما دیدم اونایی هم که وصل هستن باز اندوهگین میشن. با خودم گفتم پس چطوری باید وصل بشم که غمگین نباشم. منتظرم تا دوباره کانکت بشم. دایال آپ یا ای دی اس ال. وایرلس یا هر مدل دیگه ای که ممکنه وجود داشته باشه. فکر می کنم راهش همین باشه. باید وصل بشم به یک جایی....
آخرین بروز رسانی ( ۱۷ دي ۱۳۸۸ )


نظر(ها)

مساله جدی گرفتن یا نگرفتن نیست. مساله روشن شدن مطلب است. همین.

ارسال کننده نرگس, در تاریخ 04 بهمن 1388 ساعت 22:27

از آن سرکه ای که مانده فلفلش را هم جدا کنید و بعد کمی مخمر اضافه کنید و کمی هم صبر کنید تا یک شراب بسیار عالی گیرتان بیاید! حلال است اندر حلال!!!

کجای نوشته های من بهشان می آید نویسنده ان شراب بنوشد؟

قرار نیست به نوشته های هر کسی هر چیزی بیاید. مهم این است که به ذات هر کسی هر چیزی نشاید.


حوصله دارید به خدا!نوشتم که کانتکست یادتان باشد. به هر حال شما صرفا خواننده نوشته های من هستید. خوش باشید.

ارسال کننده نرگس, در تاریخ 04 بهمن 1388 ساعت 14:31

کجای نوشته های من بهشان می آید نویسنده ان شراب بنوشد؟

ارسال کننده نرگس, در تاریخ 03 بهمن 1388 ساعت 14:58

سلام
(وای خدا این باز چش شده؟)
من نمیدونم این زنجیری که میگی کجا میرسه، اصلا جایی میرسه، اصلا زنجیره یا نه! ولی یه چیزی رو خوب میدونم:
اگه میخوای کانکت شی (یا هر کار دیگه ای شروع کنی)، باید همین الان پا شی!
هر وقت گفتی من از فردا این کارو میکنم بدون که سر خودت شیره مالیدی!
پس پاشو! پاشو! پاشو! یاللا
دوربینتو بگیر دستت و پاشو!
پاشو زود باش کانکت شو! معطل چی هستی؟
پا شو انقد این زنجیر و درازترش نکن و هی دور خودت نپیچش.

ارسال کننده گیسو, آدرس سایت اینجا در تاریخ 19 دي 1388 ساعت 14:21

سلام دوست عزیز!

یک حسی گفت برو این سایت رفیقت فکر کنم آپ کرده! دیدیم بعله آپیدی! خب باید وصل بشی عزیز جان به فضای این روزها! فضای این روزها نفس‌گیره و حالت رو جا می‌یاره باور کن! بشین یک دل سیر موسیقی خوب بشنو. فیلم ببین! با بهترین عزیزت خلوت کن!!!! وصل شو که جهان روزی تموم می‌شه ها...

ارسال کننده محمود, آدرس سایت اینجا در تاریخ 18 دي 1388 ساعت 01:05


 1 
صفحه 1 از 1 ( 5 نظر(ها) )

نظر خود را در زیر بنویسید:

نام:

 
پست الکترونیک:

پست الکترونیک شما فقط توسط مدیر قابل مشاهده است و سایر کاربران قادر به دیدن آن نیستند.

 
سایت:  
کد امنيتي :

لطفا حروف چاپ شده در عکس را وارد نمایید

نظر: