صفحه اصلی
تماس با من
دوستان
دليافته ها
الیزه
سلطنت سکوت
بادبادک
دادا
لیمان
عروج در هبوط
ذهن متورم یک زن
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سانتائیه
مطالب گذشته
وقتشه...
دست از طلب ندارم
صدا
آرزو
کانکشن
از این روزها
آدم تر بودم...
تنهایی
به نام گیسو
مرگ
شب نامه
نوشتن، همین و تمام
بازیِ قانونی یا قانون بازی!
به بهانه تحویل سال
بسیار سفر باید تا...
یکمی نوشته
در لحظه زندگی کن
از دل
تجدید
افشاگری
حسرت پاییزی
نامه اي براي خودم
زندگی زیباست
خرمگس
حرف کهنه
سفر
کودکانه
خود فریبی
وداع با آدم کوچولوها
دور تسلسل
تولدی دوباره
دور تسلسل ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۱۰ شهريور ۱۳۸۷
تمام تلاشم را می کنم که چیزی بنویسم. از بیداد درونم. اصطکاک قلم بر روی کاغذم اما طرحی از پیش تعیین شده است. تو گویی دهانم را بسته اند و من بیهوده فریاد می کنم. نه! راه فراری نیست. دیوارها به سمت من در حرکتند تا مرا همچون همین تکه کاغذی که بر روی آن قلم می فرسایم مچاله کنند.
سرما سوار بر نسیمی از شکاف پنجره، تنم را به لرزه انداخته و صدای زوزه باد رشته افکارم را صد پاره می کند.

آخر این چه رسمی است! چرا می گویند از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری!؟ ما که با کسی دستی در کاسه نداشتیم. پس چرا فرجاممان این شد. آنچه که دوست تر می داشتم، دور تر شد و هر چه به دنبالش دویدم باز هم نرسیدم. زمانه بدی شده. حالا دیگر هر کس و ناکسی می خواهد به حریم درونت وارد شود بی آنکه حتی تو را پیش از این ورق زده باشد. همه می خواهند یک جوری به تو بفهمانندکه اشتباه کرده ای. آخر شما که نمی دانید بر من چه گذشته. حتی نخواستید نغمه ی بی صدایم را بشنوید. آن یکی چنان پند می دهد که انگار پیر مغان است یا مثلا فلان مقدس! که هم او هم اگر باشد، دایره ادراکش از مساحت یک مهره تسبیح در دستش فراتر نمی رود!
گوشهایم پر است از حرفهای بی ربط این گرگ صفتان. آخر طبیعت این جماعت این است. من هم به گوشه ای نشسته ام و احوالشان را سیر می کنم.
گرمای حاصل از اصطکاک قلم بر کاغذ بالاخره کار خود را می کند و آتشی تازه به جانم می اندازد...





آخرین بروز رسانی ( ۰۲ مهر ۱۳۸۷ )


نظر(ها)

شروع گلايه واري داري
چه ژرفاي سهمگيني ...
هميشه همين بوده كه خبري بد وجود داشته باشد
اندوهي مزخرف كه به عادت همه جا با ماست
هميشه همين بوده
دقيقا همان دور تسلسل
كسي كه خوشحال است هنوز خبر بد را نشينيده
و اگر اندوه همه جا با توست
كه اي دل غافل
چه شد كه اين شد
شايد بهتر باشد ...

ارسال کننده شيرين, آدرس سایت اینجا در تاریخ 12 شهريور 1387 ساعت 10:37

گاهي با خودم فكر مي كنم چه قدر فرق هست بين گلايه تا متن ادبي.مقاله تا دل نوشته و دفتر خاطرات تا يه وبلاگ.شايد گير ماجرا اينجا با شه.اوضاع روحي .انتشار. نظر. از حق نگذريم نظر و نقد هم يه گيرايي تو اين گيرواگير داره ها...آخه مي دوني، كدوم ايرانيه كه مثل ... بزرگ نشده باشه؟همه مون پريم از گره.پر از تداعي معاني بي معني سياه.پر از بيرون نريخته.سركوب شده ي سر باز كرده.هر كدوم به شكلي.مال من موهاش رنگ پر كلاغ بود و مال تو رنگ هويج. مال من توهمي مال تو تقلبي.مال من مزخرف،مال تو مقدس،مث شكيات نماز. از فرق استعاره ، كنايه ، ايما ، اشاره و تلويح بگذريم.درد من درون منه.درد تو درون تو گاهي هم رو نت.گاهي كه گرد گيريش مي كنم مي بينم يه شكل ديگه شده.فلاني گاوش ريش دارد خيلي مهمه ها نه كه فكر كني... پول آخه پشتوانه زندگيه.آخه دلم ريش داره.مي دوني ما كه گفتم مث ... بزرگ شديم وقتي شاعر مي شيم دوست داريم بگيم : وفور فوران فوري وافور.چون سر تا پا اداييم. كي بود مي گفت سخن كز دل برايد لا جرم بر دل نشيند؟ مي دوني چه قدر دلم مي خواد بگم مردشور هي چي خواننده ي بي سواد و ببره؟ ريشه ي كلمه ي سواد رو مي دونم كه مي دوني.از س و د عربي مي آد يعني سياه.هر كي كه بيشتر سياه كرده با سواد تره.عجب مفهوم مزخرفي داره نه؟ همه هم كه به حرمت دانشگاه آزاد سوداي سواد دارن. هنر يه فرقايي با فوران داره.وافور رو نمي گم ها. فوران فضاي سينه رو مي گم كه هر چي تپونديم توش چرك كرد و زد بيرون.مي دوني هنر چيز خوبيه.مثل آبنبات چوبي.هر چي رنگارنگ تر جذاب تر اما براي بچه. سال هفتادوهشت يه خوابي ديدم.يكي پرسيد مگه كابوس رو منتشر مي كنن؟ هفتادوهشت آخه وبلاگ نويسي معني گرفته بود.پرشين بلاگ و ... هواي بي سوادها رو داشته باش.مو هويجي ها خيلي زيادن.آخه مي دوني ، بي سواد خوب هوادار مي شه اما عيبش اينه كه فقط هوا داره. فتيش خيلي از ما دست و پا و سر و كله شده.شايد چون به دنبال هر چي دويديم دور تر شد اما رسم اين خراب آباده.در جرياني كه؟ تازگي ها دلم مي خواد يكي رو دوست داشته باشم اما رو كفشام نوشتن راه رفتن با عينك دودي.عينكم مارك نداره اما رنگ تنفره.كسي هم پيدا نمي شه بپره تو دل من. هضمش كه مي دوني نمي كنم ، شايد بذارمش سر طاقچه.يادته كه خونه هاي قديمي چه قدر طاقچه داشت؟اندازه ي ليلي اندازه ي شيرين.فرهادم كه ...حالا ولش كن.masturbation.. اونقدر دلم مي خواد بدونم اگه يه دوره درماني ضد افسردگي با آميتريپتيلين و ريسپريدون رو فرهاد اجرا مي شد چه لعبتي از آب در مي اومد.شايد تيشه رو مي ذاشت كيبورد بر مي داشت.به خصوص اگه دكترش دانشگاه آزادي باشه اونم با معدل 19.28.آخه ايران چهارمين كشور وبلاگ نويس دنياست.ببين ساده بگم.هنر هست.ادبيات هم هست.خصوصا از نوع به روزش.دل نوشته و ...ناله هاي پر حفره هم هست.سهم من و تو انگار همش همين آخريه.

ارسال کننده شهاب, در تاریخ 12 شهريور 1387 ساعت 02:07

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می زنم
بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می نهم مرغی به دامی مزنم

ارسال کننده حافظ, در تاریخ 11 شهريور 1387 ساعت 16:56

ژرفای عزیز
بسیار نیکو قلم می نگاری. اصطکاک قلمت بر کاغذ، فریاد بیصدای عشق است ، تلنگریست به جانهای خسته ، چشمهای بسته و دلهای شکسته. فرشتگان عشق بر دستان چون توئی بوسه تقدیر می زنند و اوج پرواز تفکرت را می ستایند. بنگار که با زدن هر قلمت مرهمی بر دل زخم دیده عشاق است.

ارسال کننده شب پره, در تاریخ 11 شهريور 1387 ساعت 10:42

با احترام فراوان خدمت دوستانم عرض کنم که من قصد اطاله کلام در گفتارم ندارم. کلمات صرفا همان طوری که به ذهنم می رسند بر صفحه کاغذ جاری می گردد. و به قول آن دوست عزیز گاهی خارج می نوازم یا کد نویسی هم می کنم. اما اصل مطلب جدای از آن کد ها به نظر خودم کاملا واضح است. یک درگیری درونی با خود و بیرونی با آن دسته انسانهایی که نشناخته می خواهند تو را شبیه خودشان بکنند. بی آنکه حتی ذره ای از موقعیت تو را درک کرده باشند.
پس از این سوار بر رخش باد پا به سمت اصل مطلب می تازم!

ارسال کننده ژرفا, در تاریخ 11 شهريور 1387 ساعت 09:18

دوست من!

من راست‌اش با چنین مقوله‌هایی که آسمان ریسمان ببافند، زیاد میانه‌ای ندارم. دیگر عصر رمان‌های «در جست و جوی زمان از دست رفته» تمام شده و باید سریع‌تر و با سرعتی دو چندان حرف و پیام‌ات را منتقل کنی! دست‌کم باید سریع سر اصل مطلب رفته هر چند صد صفحه بنویسی! به گمان‌ام با کد نوشتن و مبهم نوشتن کششی در کسی بر نمی‌انگیزد.

شاد زی

ارسال کننده محمود, آدرس سایت اینجا در تاریخ 10 شهريور 1387 ساعت 18:38

باشهرزاد موافقم

ارسال کننده صادق-چ, در تاریخ 10 شهريور 1387 ساعت 18:27

متن ادبی سنگینی است.هر کسی نمی تواند این متن را درک کند.
متن خیلی سنگین است هزار پرده پشت پرده های دیگر.مثل نوارنده عودی که از این دستگاه سریعابه دستگاه دیگر میرودازاین گوشه به گوشه دیگر والبته بعضی مواقع خارج می نوازد.
برداشت این شنونده از صدای عود تو ناامیدی همراه با امیداست.
ژرفای عزیز به عمق رفتن خطرناک است چرا که فقط سیاهی میبینی.

ببخشید به حریم درونت وارد شدم و مثل اینکه پیر مغان شدم.ولی خواهش می کنم مرا گرگ صفت وکسی که دایره درکش یک مهره تسبیح است بشمار میار.

به دیدار ژرفای عزیز خواهم آمد ونغمه های بی صدایش را گوش می دهم از ژرفای وجودم.

به امید اینکه همیشه شاد باشی وشادی دیگران باشی.

ارسال کننده منم مثل تو, در تاریخ 10 شهريور 1387 ساعت 15:22

یه کم سخت مینویسی.این نشونه ی باسوادی و کمال شماست اما به سواد خواننده هم اعتماد داری؟

ارسال کننده شهرزاد, آدرس سایت اینجا در تاریخ 10 شهريور 1387 ساعت 14:34


 1 
صفحه 1 از 1 ( 9 نظر(ها) )

نظر خود را در زیر بنویسید:

نام:

 
پست الکترونیک:

پست الکترونیک شما فقط توسط مدیر قابل مشاهده است و سایر کاربران قادر به دیدن آن نیستند.

 
سایت:  
کد امنيتي :

لطفا حروف چاپ شده در عکس را وارد نمایید

نظر: