صفحه اصلی
تماس با من
دوستان
دليافته ها
الیزه
سلطنت سکوت
بادبادک
دادا
لیمان
عروج در هبوط
ذهن متورم یک زن
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سانتائیه
مطالب گذشته
وقتشه...
دست از طلب ندارم
صدا
آرزو
کانکشن
از این روزها
آدم تر بودم...
تنهایی
به نام گیسو
مرگ
شب نامه
نوشتن، همین و تمام
بازیِ قانونی یا قانون بازی!
به بهانه تحویل سال
بسیار سفر باید تا...
یکمی نوشته
در لحظه زندگی کن
از دل
تجدید
افشاگری
حسرت پاییزی
نامه اي براي خودم
زندگی زیباست
خرمگس
حرف کهنه
سفر
کودکانه
خود فریبی
وداع با آدم کوچولوها
دور تسلسل
تولدی دوباره
از این روزها ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۰۷ دي ۱۳۸۸
پاییز عزیز هم رفت و ما ماندیم و رو سیاهیش ماند به ما و ذغالهای نیم سوز شومینه ی کلبه ی جنگلی. این روز ها احوالات غریبی دارم. به قول خانوم دکتر یا شاید فوقش لیسانسمان! که دو سال آزگار! است که به منطقه رفت و آمد می کند و من تازه یک ماهی است پیدایش کرده ام که می گوید :"تو مانیک هستی!" ما هم به چهره ی دلنشینش نیم نگاهی انداختیم و در دل گفتیم : "چه خوب که یک چیزی هستیم!" این که گفت یعنی پسر جان شما هر از گاهی دیوانه می شوی و به سرت می زند و از این حرفها. یعنی دو قطبی شدی. بین خندان و گریان می رقصی! ما باز در دل گفتیم : "خانم جان کجای کاری که ما هشت قطبی هستیم و حالاتمان خیلی فراتر از خنده و گریه اند!" به قول شهاب جان که خوب حرفی زد و گفت : "چون دستات خالیه..." و فکر کردم که دستانم واقعا تهی از هر چیزی است. از عشق از امید از شور حتی از بیم حتی از آرامشی که چند وقتی داشتم اما حالا ندارم. دستانم خالی شده از مهر از انگیزه از خدا...به قول مامان هم که حرف بهتری زد و وقتی فکرش را می کنم دلم پر از غصه می شود که تو چرا!؟

سرکم را هر جا که می کشم چیزهای خوبی نمی بیند. آدمهایی که ظاهرشان را می بینی و به به و چه چه می کنی اما به محض اینکه از باطنش خبردار می شوی باز هم غصه ات می شود. چقدر سخت شده زندگی کردن. اصلا چقدر سخت شده زنده ماندن. همه اش حسرت و آرزوی نداشته ها. امید به روزهایی که می دانم به این زودی ها نمی آید و شاید به آن دیری ها هم نیاید. روزهایی که ...جای سه نقطه هایش هم برای شما که پر کنید و بلکه هم که بیست بگیرید چون پر کردنش اصلا کار سختی نیست.



دست به زیر چانه نشسته ام بلکه چند خطی بیشتر بنویسم اما نمی شود. برگریزان که نبودم، برف هم نمی بارد که زمین یخ بزند و سرسره بازی کنم بلکه زمین بخورم و دردم بگیرد و یادم برود همه ی دردهای داشته و نداشته ام را...
آخرین بروز رسانی ( ۰۷ دي ۱۳۸۸ )


نظر(ها)

سلام. ای بابا . حالم خراب بود بدتر شد .
البته چون اولین باره که اینجا می یام. به خودم اجازه اظهار نظر کردن نمی دم ولی بذار فقط بگم اجازه نده نومیدی بیشتر از این درتو نفوذ کنه .
از سایت زیبات تشکر می کنم.

ارسال کننده ذبیح, در تاریخ 15 دي 1388 ساعت 11:16

ای بابا!!!!
آقای مانیکِ چند قطبی!
ایراد از دست خالی و قطبیت و ... نیست. ایراد از گیرندته! به فرستنده دست نزن!!! به نظر بنده (اهم، اهم (سرفه)) شما دچار بدبینی گشته اید(اهم). به خانوم دکترتون بگو بهت دوا بده.

و یک نکته دیگه: اینکه خدا رو داشته باشی کافیه. چون همه چی تو دنیا (و البته اون دنیا هم) مال خداست. خدا رو داشته باشی همه چی مال تو هم هست.

ارسال کننده گیسو, آدرس سایت اینجا در تاریخ 10 دي 1388 ساعت 18:13

امیدت به خدا باشد جوان

ارسال کننده ساشا, در تاریخ 10 دي 1388 ساعت 08:22

چقدر غمگینه این نوشته. پاشو پاشو ! صبحه! همه چیز در خود توست( البته نه همه ی همش ) اما اکثرنش!

ارسال کننده نرگس, در تاریخ 07 دي 1388 ساعت 20:00


 1 
صفحه 1 از 1 ( 4 نظر(ها) )

نظر خود را در زیر بنویسید:

نام:

 
پست الکترونیک:

پست الکترونیک شما فقط توسط مدیر قابل مشاهده است و سایر کاربران قادر به دیدن آن نیستند.

 
سایت:  
کد امنيتي :

لطفا حروف چاپ شده در عکس را وارد نمایید

نظر: