صفحه اصلی
تماس با من
دوستان
دليافته ها
الیزه
سلطنت سکوت
بادبادک
دادا
لیمان
عروج در هبوط
ذهن متورم یک زن
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سانتائیه
مطالب گذشته
وقتشه...
دست از طلب ندارم
صدا
آرزو
کانکشن
از این روزها
آدم تر بودم...
تنهایی
به نام گیسو
مرگ
شب نامه
نوشتن، همین و تمام
بازیِ قانونی یا قانون بازی!
به بهانه تحویل سال
بسیار سفر باید تا...
یکمی نوشته
در لحظه زندگی کن
از دل
تجدید
افشاگری
حسرت پاییزی
نامه اي براي خودم
زندگی زیباست
خرمگس
حرف کهنه
سفر
کودکانه
خود فریبی
وداع با آدم کوچولوها
دور تسلسل
تولدی دوباره
تنهایی ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۱۸ مهر ۱۳۸۸
سه سال پیش بود. تازه استخدام شده بودم. اواخر مرداد 85. روز اولی که سر کلاس اومد، یک عینک بزرگ به چشمش داشت و ریشی که اصلاح نشده بود. معلوم بود اون پیراهن سفیدی که روی شلوارش انداخته رو چند روزه که می پوشه. چروکهایی هم که سفری طولانی و نه چندان راحت روی پیراهنش انداخته بود رو می شد کم و بیش دید. شاید سعی کرده بود پیراهن رو اطو بزنه ولی موفق نشده بود. چشمای رنگی و مهربون. با لبخندی که بهم اطمینان می داد آدم خوبیه. بعد تر فهمیدم فقط سه ماه از من بزرگتره. شده بود استاد زبان انگلیسی. بعد از چند جلسه، یکی از روزای پاییز بهش گفتم : "آقای ... من حس می کنم منو شما می تونیم دوستای خیلی خوبی برای هم باشیم." حرفم رو تایید کرد. و اون روز شد شروع یک دوستی بسیار عمیق. دوستی که هنوز ادامه داره و همین چند هفته پیش بود که بهش گفتم : "فرزان، من اگه یک کار درست تو زندگیم انجام داده باشم، همون جمله ای بوده که سه سال پیش بهت گفتم و همین دوستیه که الان با هم داریم."
تک تک روزهایی که می گذشت عمق این رابطه رو بیشتر می کرد. هر جا کم می آوردم بهش زنگ می زدم و باهاش صحبت می کردم. همیشه گوش خوبی برای شنیدن داشت. حرف که می زدم آروم می گرفتم. از این دوستا همیشه پیدا نمیشه. ازینا که هر چیزی که دوست داشته باشی بتونی بهش بگی و مطمئن باشی که تو رو بی جهت قضاوت نمی کنه، مدام نصیحت نمی کنه، خوب بهت گوش میده و یقین پیدا می کنی که حرفات رو جای درستی زدی. همین فرزان بود که بعد از سه سال منو از اون اسارت نجات داد. همون که قبلا هم اینجا در موردش حرف زده بودم.

روزها از پی هم گذشتند و من هر روز بیشتر از دیروز به این نتیجه می رسیدم که عجب رفاقت نابی داریم. هر چند که تا به امروز حتی یک بار هم به اینجا نیومده تا ببینه رفیقش چی می نویسه. چند باری بهش گفتم اما اثر نکرد. به هر حال کسی رو نمی شه مجبور کرد کاری که خودمون می خوایم رو انجام بده.

پنجشنبه شونزدهم مهرماه روزی بود که نتایج تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد رو اعلام می کردن. از اونجایی که رتبه فرزان با آخرین نفر قبول شده ده نفر فاصله داشت، خیلی امیدوار بودم که ارشد قبول بشه. امسال برای اولین بار شرکت کرده بود. بله. قبول شده بود. با حرارت هر چه تمام تر باهاش تماس گرفتم و خبر قبولیش رو دادم. گفت : "جانم به قربانت ولی حالا چرا؟" فرزان جریان چیه؟ گفت :" من هفته دیگه دارم میرم روسیه. پذیرش گرفتم برای تحصیل در مسکو." خوب من باید خیلی خوشحال می شدم. ولی نشدم. برعکس خیلی هم ناراحت شدم. در تمام این مدت حتی یک کلمه از این ماجرا چیزی نگفته بود. از این ناگهانی تر دیگه امکان نداشت. چاره ای نبود. باید می پذیرفتم که فرزان هم داره میره. نتونستم حرفی بزنم. گفتم خوش بگذره و موفق باشی. بعد هم خداحافظ. به همین راحتی.

حالا فکر می کنم به اینکه انسانها چقدر می تونن متفاوت باشن. چقدر می تونن راحت بگن من دارم میرم، بدون اینکه قبلش حرفی زده باشن. به این فکر می کنم که آدمها چقدر می تونن تنها باشن حتی اگر هزاران نفر دور و برش باشن. چقدر می تونن حرف نگفته داشته باشن که تو وقتی می شنوی از شنیدنش یک دنیا غم روی دلت سنگینی کنه. نازنینی حرف قشنگی زد : "ما از دوستامون همون اندازه توقع داریم که براشون مایه میذاریم. اگه کمتر توقع داشته باشیم میشه عشق نه دوستی." فکر می کنم به اینکه من هیچ وقت توقعی نداشتم ازش اما با شنیدن همین یک جمله چقدر متوقع بودم که مرد حسابی حداقل به من می گفتی چیکار می خوای بکنی. بعد از این همه حرف و نقشه ای که من برات گفتم. باز هم فهمیدم که از هیچ کس و هیچ چیز نباید توقع داشت. آدمها همونن که هستن و بودن و  خواهند بود. نه تو نه هیچ بشر دیگه ای نمی تونه عوضشون کنه مگر اینکه خودشون بخوان. فهمیدم که تفاوت بین دو تا دوست، اون هم از این نوعش چقدر می تونه زیاد باشه حتی اگر اصلا معلوم نباشه.

حالا عمق این تنهایی بیشتر شده. اما خصلت ما انسانها اینه که به همه چیز عادت می کنیم. حتی بعد از گذشت مدتی تغییر هم می کنیم و خودمون رو طبق شرایط جدید برنامه ریزی می کنیم.

ما همینیم. آدمیزاد. تنها. متفاوت و متغیر.

همیشه بعد از نوشتن احساس سبکی می کردم اما اینبار نشد. نوشتم اما سبک نشدم.

آخرین بروز رسانی ( ۱۸ مهر ۱۳۸۸ )


نظر(ها)

salam, kheili be mabahse fotoshop ashna nistam, faghat chon yek roze ast kargah , be in manast ke shoma tasathi tasalot bayaddashte bashid ke mabahes ra donbal konid,

ارسال کننده narges, در تاریخ 13 آذر 1388 ساعت 19:01

salam. khobid? brnrvisisd v a agah bashid k e baz minevisam be haman aderse pishin.

ارسال کننده narges, در تاریخ 05 آذر 1388 ساعت 20:46

کوهشی؟؟

ارسال کننده سانتا, آدرس سایت اینجا در تاریخ 01 آذر 1388 ساعت 11:21

دلمون تنگ شد برا نظر دادن. تو شاید بتونی یه ماه هیچچی ننویسی ولی من نمیتونم یه ماه نظر ندم! یه فکری به حال ما کن.

ارسال کننده همون من (نازنین! هستم), در تاریخ 20 آبان 1388 ساعت 22:45

دوست من!

من گمان‌ام این بود که شما توقع زیادی دارید و توضیحات دوست‌تان برای من قانع‌کننده بود. شاید شماسفره‌ی دل‌تون رو پهن کردید اما قرار نیست اون همه چی رو بگه!! گاهی انتظارات ماست که زیاده! این مقوله مثل سلام کردن نیست که علیک داشته باشه.

شاد زی

ارسال کننده محمود, آدرس سایت اینجا در تاریخ 29 مهر 1388 ساعت 11:50

آخ آخ آخ چه حالم گرفته شد وقتی به این راحتی گفت دارم میرم. البته یه چیزم هستا! این روزها رفتن اونقدر غیر قابل حساب کردن شده منظورم نحوه ی رفتنه که آدم ترجیح میده تا همه چی اوکی نشده هیچی نگه

ارسال کننده سانتا, آدرس سایت اینجا در تاریخ 25 مهر 1388 ساعت 16:42

به اين كه
سبك نشوي
بعد از نوشتن ... هم عادت خواهي كرد ..
به روزم

ارسال کننده شيرين, آدرس سایت اینجا در تاریخ 25 مهر 1388 ساعت 16:10

سلام
من هم همون آدم بده قصه آخر هستم

نوشتنت که تا حد زیادی با حرف زدنت فرق داره
اینجا روون تره دیگه لازم نیست کلی دنبال فعل تو جمله هات بگردم ( جمله طولانی ها رو می گم ها )
نمیدونم چی بگم ( حتما الان تو دلت گفتی لازم نیست چیزی بگی)
تو بین دوستام آدم متفاوتی بودی
میدونی تو زندگی مثل ماهیگیری بودم که تور می اندازه و گله ای ماهی می گیره اون وقت این بین فقط جند تا ماهی درست حسابی میتونه گیرش بیات


( الان توی کافی نت یه پیر مرد صاحب کافی نت هست همزمان داره برام خاطره تعریف می کنه - اتفاقا قزوینی هم هست---- این هم شانس من یه بار اومدم یه چیزی برات بنویسم اینجوری شد)

خوب داداش کجا بودیم
خلاصه توی این قصه آخر نقش خوبی به من ندادی
ولی میدونی
فکر می کنم بخشی از این مشکل بر می گرده به اینکه دلت می خواد اون چیز هایی که بهشون علاقه مندی رو شدیدا حفظ کنی ( ظاهرا حتی می خوای از افکار اون کسی هم که دوستش داری خبر داشته باشی)
شاید دارم توجیه می کنم ولی نظرمه دیگه


البته خود من هم یه مشکلی دارم
گاهی وقت ها فکر می کنم خیلی آدم سنگدلی هستم
جالبه بعد از اینکه این فکر رو راجع به خودم می کنم باز هم ناراحت نمیشم
اون دوستم رو که گفتم خودش رو کشت ( اسمش رضا بود )
رفتم خونشون پیش پدر مادرش می دونی چی
می گفتن ، می گفتن رضا همیشه می گفته فرزان بهترین دوست منه ، داداشش می گفت شاید اگه شیراز مونده بودی رضا هیچ وقت به این روز نمی افتاد که خودش رو بکشه
من می دونم هیچ وقت اون اندازه که دیگران منو دوست داشتن نتونستم اونها رو دوست داشته باشم

توانایی عشق ورزیدن هم نعمتیه که من ظاهرا زیاد برخوردار نبودم

البته این حرفها نباید باعث بشه که تو هم قوی نباشی
تو خیلی به آدم ها دل می بندی
شاید به نوعی می خوای خلا خودت رو پر کنی
ولی داداش من آخه این مساله که نباید این قدر روت اثر بذاره

ناراحتی از اینکه بهت نگفتم
ولی باور کن غیر از پدر و مادرم و فرزام کسی نمیدونست
تازه یکی دو ماه بعد از اینکه کارهام رو جلو برده بودم به بابام گفتم

تو الان یه جوری این مطلب رو نوشتی هر کس ندونه فکر می کنه من تماس گرفتم گفتم: من دارم می رم ، تماس فرت
البته من زیاد از ناراحتی فعلی تو ناراحت نیستم
اینها همه درسه
درد چیز بدی نیست
باید هم یاد بگیری که آدم هایی که دوستشون داری همیشه کنارت نمیمونند
همیشه نمیشه همه چیز رو کنترل کرد شاید و حتما گاهی وقت ها اتفاقات پیش بینی نشده به وجود میات
من اصراری ندارم ما بهترین دوست های همدیگه باشیم ولی می تونیم با هم دوست باشیم و سعی کنیم به بهترین دوست ها تبدیل بشیم
می دونم مسخره است که بعد از سه سال دوستی یه نفر ( یعنی خودم ) حتی نفس بهترین دوست بودن رو هم زیر سوال ببره ، ولی خوب ظاهرا پروسه عاشق آدم ها شدن در من خیلی طولانیه

ولی خود تو هم یه سری اشکالات داشتی ها
بریدی و دوختی
آدمی که کسی رو خیلی دوست داره همچین نقش منفی بهش میده؟
البته می دونم از دلخوریه دیگه
من درکت می کنم
ولی تو هم خیلی اصرار داری روی خط مستقیم خودت حرکت کنی
گاهی باید یه پله بالاتر بیای

ولی واقعا به اومدن به این جا و این مطلبت رو خوندن می ارزید
ضمنا برا اون خانوم بگو چطوری قبول شدم

ارسال کننده فرزان, در تاریخ 21 مهر 1388 ساعت 20:59

سبک نشدی چون هنوز منتظر گذشت زمانی.
دیر می‌فهمیم زندگی همین لحظه‌هاییه که زود گذشتنش رو آرزو می‌کنیم.

ارسال کننده همون نازنین تو قصه, در تاریخ 19 مهر 1388 ساعت 10:25

ببین اگه با کتابایی که من معرفی کردم قبول شده باشه . حالا نره یا روسیه یا هر چی. یه شیرینی چیزی!

بذار یه چیزی بگم : چند روز پیش با کسی داشتیم درباره ی دوستی حرف می زدیم. اینکه شاید لازم نباشه خیلی به فکر دوستی های خیلی آنچنانی بود. دست کم در روزگار ما. چون دقیقا اون لحظه ای که خیلی به دوست احتیاج داری میبینی که کاملا تنهایی و هیچ کس نیست. هردومون این نظرو داشتیم.
اما مساله این نیست. انسان تنها ست. تنها آفریده شده. این موضوع خیلی عمیقه. یک روز شاید بنشینم روشنت کنم! به پست های اخیرت که فکر می کنم می بینم که لازمه روشن شی!

اما تجربه ی خودم. در دنیا فقط یکی دو نفرن که دوست واقعی اند. نه بیشتر. اونم اگه خوش شانس باشی. این یک حقیقته. عاقبت جوینده شاید یابنده باشه.

و راستش عشق رو برات آرزومندم به شدت . که از تنهایی در آی. یا تازه بفهمی به چی می گن تنهایی!

ارسال کننده نرگس, در تاریخ 19 مهر 1388 ساعت 00:31


 1 
صفحه 1 از 1 ( 10 نظر(ها) )

نظر خود را در زیر بنویسید:

نام:

 
پست الکترونیک:

پست الکترونیک شما فقط توسط مدیر قابل مشاهده است و سایر کاربران قادر به دیدن آن نیستند.

 
سایت:  
کد امنيتي :

لطفا حروف چاپ شده در عکس را وارد نمایید

نظر: