سلام من هم همون آدم بده قصه آخر هستمنوشتنت که تا حد زیادی با حرف زدنت فرق داره اینجا روون تره دیگه لازم نیست کلی دنبال فعل تو جمله هات بگردم ( جمله طولانی ها رو می گم ها ) نمیدونم چی بگم ( حتما الان تو دلت گفتی لازم نیست چیزی بگی) تو بین دوستام آدم متفاوتی بودی میدونی تو زندگی مثل ماهیگیری بودم که تور می اندازه و گله ای ماهی می گیره اون وقت این بین فقط جند تا ماهی درست حسابی میتونه گیرش بیات ( الان توی کافی نت یه پیر مرد صاحب کافی نت هست همزمان داره برام خاطره تعریف می کنه - اتفاقا قزوینی هم هست---- این هم شانس من یه بار اومدم یه چیزی برات بنویسم اینجوری شد)
خوب داداش کجا بودیم خلاصه توی این قصه آخر نقش خوبی به من ندادی ولی میدونی فکر می کنم بخشی از این مشکل بر می گرده به اینکه دلت می خواد اون چیز هایی که بهشون علاقه مندی رو شدیدا حفظ کنی ( ظاهرا حتی می خوای از افکار اون کسی هم که دوستش داری خبر داشته باشی) شاید دارم توجیه می کنم ولی نظرمه دیگه البته خود من هم یه مشکلی دارم گاهی وقت ها فکر می کنم خیلی آدم سنگدلی هستم جالبه بعد از اینکه این فکر رو راجع به خودم می کنم باز هم ناراحت نمیشم اون دوستم رو که گفتم خودش رو کشت ( اسمش رضا بود ) رفتم خونشون پیش پدر مادرش می دونی چی می گفتن ، می گفتن رضا همیشه می گفته فرزان بهترین دوست منه ، داداشش می گفت شاید اگه شیراز مونده بودی رضا هیچ وقت به این روز نمی افتاد که خودش رو بکشه من می دونم هیچ وقت اون اندازه که دیگران منو دوست داشتن نتونستم اونها رو دوست داشته باشم
توانایی عشق ورزیدن هم نعمتیه که من ظاهرا زیاد برخوردار نبودم البته این حرفها نباید باعث بشه که تو هم قوی نباشی تو خیلی به آدم ها دل می بندی شاید به نوعی می خوای خلا خودت رو پر کنی ولی داداش من آخه این مساله که نباید این قدر روت اثر بذاره ناراحتی از اینکه بهت نگفتم ولی باور کن غیر از پدر و مادرم و فرزام کسی نمیدونست تازه یکی دو ماه بعد از اینکه کارهام رو جلو برده بودم به بابام گفتم تو الان یه جوری این مطلب رو نوشتی هر کس ندونه فکر می کنه من تماس گرفتم گفتم: من دارم می رم ، تماس فرت البته من زیاد از ناراحتی فعلی تو ناراحت نیستم اینها همه درسه درد چیز بدی نیست باید هم یاد بگیری که آدم هایی که دوستشون داری همیشه کنارت نمیمونند همیشه نمیشه همه چیز رو کنترل کرد شاید و حتما گاهی وقت ها اتفاقات پیش بینی نشده به وجود میات من اصراری ندارم ما بهترین دوست های همدیگه باشیم ولی می تونیم با هم دوست باشیم و سعی کنیم به بهترین دوست ها تبدیل بشیم می دونم مسخره است که بعد از سه سال دوستی یه نفر ( یعنی خودم ) حتی نفس بهترین دوست بودن رو هم زیر سوال ببره ، ولی خوب ظاهرا پروسه عاشق آدم ها شدن در من خیلی طولانیه ولی خود تو هم یه سری اشکالات داشتی ها بریدی و دوختی آدمی که کسی رو خیلی دوست داره همچین نقش منفی بهش میده؟ البته می دونم از دلخوریه دیگه من درکت می کنم ولی تو هم خیلی اصرار داری روی خط مستقیم خودت حرکت کنی گاهی باید یه پله بالاتر بیای ولی واقعا به اومدن به این جا و این مطلبت رو خوندن می ارزید ضمنا برا اون خانوم بگو چطوری قبول شدم ارسال کننده فرزان, در تاریخ 21 مهر 1388 ساعت 20:59 |