صفحه اصلی
تماس با من
دوستان
دليافته ها
الیزه
سلطنت سکوت
بادبادک
دادا
لیمان
عروج در هبوط
ذهن متورم یک زن
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سانتائیه
مطالب گذشته
وقتشه...
دست از طلب ندارم
صدا
آرزو
کانکشن
از این روزها
آدم تر بودم...
تنهایی
به نام گیسو
مرگ
شب نامه
نوشتن، همین و تمام
بازیِ قانونی یا قانون بازی!
به بهانه تحویل سال
بسیار سفر باید تا...
یکمی نوشته
در لحظه زندگی کن
از دل
تجدید
افشاگری
حسرت پاییزی
نامه اي براي خودم
زندگی زیباست
خرمگس
حرف کهنه
سفر
کودکانه
خود فریبی
وداع با آدم کوچولوها
دور تسلسل
تولدی دوباره
مرگ ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نگاه   
۱۰ شهريور ۱۳۸۸
مرگ اتفاقی است بسیار نزدیک. پدیده ای هر چند به ظاهر ساده اما دارای فلسفه و حکمتی بسیار پیچیده. خیلی وقتها اتفاق می افتد که می شنویم فلان خویشاوند یا فلان همسایه مرده و خیلی ساده از کنار آن عبور می کنیم. نهایت کاری که از دستمان بر می آید آرزوی مغفرت و نهایتاٌ شرکت در مراسم مرحوم است. راستی چرا آدمها اینقدر راحت می میرند؟ چرا خیلی از آدمها به این موضوع که روزی می میرند فکر نمی کنند؟ چرا حتی جمله قصار داریم که می گوید : "مرگ خوبه برای همسایه"!؟

خیلی وقتها به مرگ فکر می کنم. خیلی زیاد. اغلب اوقات هم به هیچ نتیجه مشخصی نمی رسم. یعنی در نهایت بهانه ای را پیدا نمی کنم که به موجب آن تغییری در برخی چیزها بدهم تا زمان مرگم حداقل افسوس بعضی چیز ها را نخورم و احساس کنم شاید بار آن قسمت از کارهای خوبم به اندازه یک پر قو سنگین تر از کارهای بدم بوده. چند بار حتی وصیت هم کرده ام. روزهایی هستند که با خودم می گویم شاید فردا نباشم پس بهتر است تکلیفم را با آنهایی که بعد از من می مانند روشن کنم و بعد به بهترین دوستم زنگ می زنم و برایش وصیت نامه ام رامی خوانم. که البته چند بند هم بیشتر نیست. معمولا یکی برای دفتر یادداشتهایم است و بقیه هم برای اموال نداشته ام! شاید در انتهایش سفارش چند نفر را هم بکنم که هوایشان را داشته باشد.

شب گذشته اما ناگهان فکری به سرم زد. با خودم گفتم اگر 24 ساعت مهلت برای مردن به من می دادند، چه
می کردم!؟ هزاران فکر مثل برق از ذهنم گذشت. چه همه کار هست که باید انجام داد، چه همه آدم هست که باید دید، چه همه نماز و روزه ای که ادا نشده، چه همه... ولی با خودم فکر کردم در 24 ساعت هیچ کاری نمی شود کرد. فقط نباید افسوس گذشته را خورد. چون تو آن کاری را انجام داده ای که همان موقع فکر می کردی بهترین کار است. در این زمان کوتاه نمی شود همه چیز را درست کرد. نمی شود همه بدهی ها را پس داد. نمی شود از همه آن آدمهایی که بدی کردی در حقشان، عذر خواهی کرد. نمی شود با همه آشتی کرد. نمی شود همه واجبات را ادا کرد. پس فکر کردم 12 ساعت را با خوانواده ام باشم و در ازای همه آن سالهایی که بودم ولی ندیدمشان، بنشینم و سیر تماشایشان کنم و 12 ساعت را به بلندترین نقطه ای که اطرافم هست بروم و به تماشای هر چه که هست بنشینم.


همه اینها برای زمانی خوب است که نمی دانی کی می میری و خیالت از بابت مردنت آسوده است پس فکر
می کنی و خیال می بافی که در 24 ساعت می شود این کارها را هم انجام داد اما وقتش که برسد...


پ.ن. معتقد نیستم که صحبت از مرگ یا حتی وصیت کردن نشانه ای از افسردگی وسرخوردگی و ... است. از مرگ می گویم و به مرگ فکر می کنم چون امری است حتمی. نزدیک و غیر قابل پیش بینی. خیلی راحت تر و ساده تر از آنچه که به نظر می آید.

آخرین بروز رسانی ( ۱۰ شهريور ۱۳۸۸ )


نظر(ها)

ایشاللا خوب زندگی کنی و راحت بمیری!
دعای خوبیه اما کمتر بخش دومش رو میگن!
سلام نقش و نگار جان فکر میکردم دیگه نمینویسی...چرا این فکر رو میکردم؟؟

ارسال کننده سانتا, آدرس سایت اینجا در تاریخ 19 شهريور 1388 ساعت 14:18

درود!

اين پست‌ات مرا برد به شعري از شاملو در باب مرگ و اين‌كه اين حالت اكنون‌ات بارها و بارها براي همه‌ي آدم‌ها در زنده‌گي‌شان پيش مي‌آيد. اما سعي كنيم كه فقط زود ازش فرار كنيم. يعني به زنده‌گي بيش از مرگ بيانديشيم.

ارسال کننده محمود, آدرس سایت اینجا در تاریخ 13 شهريور 1388 ساعت 17:05


 1 
صفحه 1 از 1 ( 2 نظر(ها) )

نظر خود را در زیر بنویسید:

نام:

 
پست الکترونیک:

پست الکترونیک شما فقط توسط مدیر قابل مشاهده است و سایر کاربران قادر به دیدن آن نیستند.

 
سایت:  
کد امنيتي :

لطفا حروف چاپ شده در عکس را وارد نمایید

نظر: