صاف و پوست کنده بگو ببینم تو اصلاً چرا اومدی و این تشکیلات رو راه انداختی؟ خوشت نیاد! تشکیلات که میگم منظورم همین اینترنت بازی و سایت و نوشتن و ...است! یادمه که جای دیگه ای وبلاگ داشتی. 3 سال پیش. چی عایدت شد؟ نه! بذار بهتر بپرسم. چی عایدت نشد که درش رو تخته کردی؟ اون موقعها نمی نوشتی. از دیگران مایه میذاشتی. اصلا نوشتن بلد نبودی. هر چند که همین الانم بلد نیستی! لاف نوشتن می زنی و گرنه خودتم میدونی که نه از ادبیات سرت میشه نه هنر نه ... هر چیزی آدابی داره. آدمش رو میخواد. رشته ات ریاضی بود. دانشگاه هم که فنی خوندی. بماند که ادبیاتت همیشه خوب بود حتی در حدی که ریاضی رو تو کنکور 17% زدی و ادبیات رو 84%. البته اینم دلیل داره. ادبیات رو بیشتر می فهمیدی تا ریاضی! حفظ کردن که کاری نداشت. مسئله حل کردن سخت بود! سؤالم رو جواب ندادی! اون وبلاگ چی شد؟ چرا تعطیل شد؟ این یکی هم تعطیل میشه میدونم. آخرین مطلبش یادمه هنوز. انسانهای نصفه و نیمه. منظورت زنها بود. زنهایی که حقوقشون پایمال میشه. قانونی که زن رو نصف مرد در نظر میگیره و چه و چه...فکر می کردی فمینیست هستی! خیلی چیزای دیگه رو هم فکر کردی. فقط فکر کردی ها! نه اینکه واقعاً وجود داشته باشه! برای همینم هست که بعضی وقتا درست و حسابی با مغز سقوط آزاد می کنی. از سر به سنگ خوردن میگذره. سرت میشکافه و مغزت میریزه بیرون و می میری! اما چون خیلی سگ جون هستی دوباره مثل مارمولکی که دم در میاره، مغز در می آری! مغزت هم همیشه در حال تغییرو تحوله. به قول خودت تلاش برای بهتر شدن. حرفهای زیادی مونده که برات بنویسم. اما همین قدر بسه. می دونم که ظرفیتش رو نداری...!
نازنینم سلام
می دانم که اینها را نوشتی تا آسوده شوی. آدمها هزارتو هستند. تو هم یکی از آنها. باید حرفت را می زدی. ولی باید بدانی که من آنم که می نمایم. نه یکی از آن هزار نفری که درونم زندگی می کنند. بلکه مجموعه ای از آنها. اختیارشان دست من است. من می گویم کدام ویژگی را از کدام یکی به عاریه بگیرم. به وجود همه تان نیاز دارم. همین حالا جواب سؤالاتت را برایت می گویم.
تو یک دیوار سیاه دور خودت داری . مثل بقیه تان. هر کدام در یک سلول انفرادی جداگانه زندگی می کنید و از حال یکدیگر خبر ندارید. نمی دانید که در سلول بغل دستی چه می گذرد. آنجا که عشق را نفرت را شادی و غم را خنده را گریه را و بقیه حسها و رفتارم را درونشان نگاه می دارم تا به وقت نیاز در سلولش را باز کنم و آزادشان کنم. پس حق داری که اینگونه یک طرفه و از جانب خودت قضاوت کنی.
من اگر می نویسم، به قول آن نازنین دوستم " برای دل خودم می نویسم. هر وقت حس کردی حرفی داری باید بگویی. هر چه می خواهدباشد. هر جور که باید. بعد در جایی ثبتش کن و سالها بعد بیا و ببین که بوده ای و چه کرده ای."
آن وبلاگ اگر تعطیل شد برای این بود که بهانه ام برای نوشتن، تجربه یک حس تازه بود. آن موقع دست به قلم نمی شدم چون می دانستم حرفی برای گفتن ندارم. وقتی حس تازه را تجربه کردم دیگر چیزی نمی خواستم. پس تعطیلش کردم و گذاشتم به حال خودش باشد.
هیچوقت نگفتم خوب می نویسم. هیچ وقت هم نخواهم گفت. بعضی چیزها برای بعضی ها ذاتی است. می نویسند و نویسنده می شوند. اما من نه. می نویسم که نوشته باشم.
من همان آدمی هستم که در حال زندگی می کنم و نفس می کشم. نه در گذشته ای که رقم زدم و نه در آینده ای که هنوز نیامده است. هر چه که در همین لحظه به آن می اندیشم، همان خود من است. در همان دم. ثانیه ای بعد، من دیگر آن آدم سابق نیستم. بسیار متفاوت تر شده ام. چون حرفی زده ام، فکری کرده ام، کاری انجام داده ام که پیش از آن نکرده بودم. هر چند به ظاهر تکراری، اما در بعد زمانی جدید. بله. حقوق زنان برایم مهم بود. در یک مقاله هم در همان وبلاگ با تمام مواد قانونی موجود آنرا به اثبات رساندم. آن فکر مربوط به آن زمان بود. هنوز هم برایم مهم است. اما از آنجا که متفاوت شده ام دیگر در موردش مقاله نمی نویسم. می خوانم. و هر جا که بدانم سخنم شنوایی دارد حرفم را هم می زنم.
انسان همین است. در حال تغییر. تو امروز به چیزی می اندیشی که دیروز برایت محال ممکن بود و فردا کاری از تو سر می زند که امروز حتی خوابش را هم نمی بینی. تلاش برای بهتر شدن دیوانگی نیست. خاصیت آدمیزاد این است که می تواند افکارش را تغییر دهد. در آن سمت و سویی که در همان لحظه می داند درست است. یا به قول تو سقوط آزاد می کند و سرش می شکافد و مغزش بیرون می ریزد و دوباره مغز در می آورد. اینها همان چیزی هستند که ما بهشان می گوییم تجربه. تجربه می کنی و اگر آدم حسابی باشی دوباره آن تجربه را تکرار نمی کنی. ظرفیت شنیدنت را همیشه دارم. آنچه تو می اندیشی دست مایه ایجاد تحول است. پس بگو.
پ.ن : هر چند نامه ها خصوصی هستند، مخصوصاً آنها که آدم برای خودش می نویسد، اما این چیزی فراتر از یک نامه است. اگر عمومی اش کردم برای این بود که می دانستم همه مان خود یا خود های دیگری درونمان داریم. باید پرورششان داد و به بهترین شیوه ممکن از آنها برای پیشبرد آنچه در سر می پرورانیم استفاده کنیم. می دانم که باز هم نامه هایی در راه است. اما چه زمانی و چگونه و چرا، هنوز نمی دانم.
آخرین بروز رسانی ( ۲۵ آبان ۱۳۸۷ )
نظر(ها)
چرا من با خوندن این متن اشک ریختم؟ هان؟ چراا؟ خیلی خود درگیریه قشنگیه برای من!
ارسال کننده سانتا, آدرس سایت اینجا در تاریخ 28 اسفند 1387 ساعت 11:20
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
وهر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ...ازحرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان وشگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو ومن....
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 05 آذر 1387 ساعت 16:33
az lotfetun mamnonam. rastash mara digar havaye neveshtan nist!
ارسال کننده narges, در تاریخ 05 آذر 1387 ساعت 10:58
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست . . . حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست ! ! !
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 30 آبان 1387 ساعت 20:34
سلام دوست خوبم.من هم از این تجربه ها زیاد داشتم.یه کاری رو شروع کردم و بعد از گذر زمان دیدم ارضام نمی کنه.حتی من هم قبلا یه وبلاگ دیگه داشتم که بستمش! اتفاقا این خیلی جسارت می خواد که آدم بدون فکر کردن به قید و بندهای روزمره ، به راحتی دور ریختنی های زندگیش رو دور بریزه. این تنها راه لذت بردن از زندگیه!
راستی، با تبادل لینک موافقی؟
ارسال کننده صامده بذرافشان, آدرس سایت اینجا در تاریخ 30 آبان 1387 ساعت 11:20
نوشته ات حالت يه دادگاهي داشت كه آدم واسه خودش را ميندازه و خودشو محاكمه مي كنه و بعد دفاع ميكنه. نوشتنو ساده تر از اين حرفا بگير. من از وقتي كه الفبا رو ياد گرفتم نوشتنو دوس داشتم، راهنمايي كه مي رفتم وقتي مي نوشتم همه تشويقم مي كردن، دبيرستان كه مي رفتم نمي خواستم كسي نوشته هامو بخونه، مادرم يواشكي ميخوند، بعد هر كدومو خوشش نميومد به خاطرش منو مجازات مي كرد، بعد اينترنت اومد تو خونه ي ما، از اون موقع ديگه كاغذامو نگه نداشتم، هر چند ديگه كسي چكم نمي كنه منم هيچ وخ خوب ننوشتم، اما اونقد عاشقش بودم و اونقد باهاش خالي مي شدم كه هيچ وخ نتونسم تركش كنم. پايدار باشي :)
ارسال کننده مريمي, آدرس سایت اینجا در تاریخ 28 آبان 1387 ساعت 11:19
نظرت اتفاقا خيلي هم درسته. بي هيچ شناختي زدي وسط خال ;) اما وقتي هم كه بيكار نشده بودم وضع همين بود، چون محل كارم هم اينترنت بود و من ترجيحش مي دادم به همكارام :) اما گفتي جگرم و سفت بچسبم چون نظراش منطقيه، منظورت از جگرم دقيقا كيه؟ يعني كدوم يكي از بچه هايي كه نظر ميده فكر كردي جگرمه؟ جدا' بگو كنجكاو شدم .
ارسال کننده مريمي, آدرس سایت اینجا در تاریخ 28 آبان 1387 ساعت 10:45
يك پيشگو كيست ؟ فيلسوف معروف ، آگوستو دوفرانكو به گونه بسيار زيبايي هنر پيشگويي را كه در درون وجود هر يك از ما وجود دارد تعريف مي كند . به گفته او ، يك پيشگو ميتواند موقعيتهاي مشخصي را ، با بينشي الهام گرفته از ايمان به خدا ، از قبل پيشبيني كند . هنگامي كه به پيشگويي ميپردازيم ، وضعيتي را تعريف نميكنيم كه در آينده رخ خواهد داد . در حقيقت اين امكان را براي خود – و يا ديگران- ايجاد ميكنيم كه بهترين راه را برگزينينم . يك پيشگو پيشبيني نميكند ، بلكه آفرينش و پديدار شدن آينده را تحريك ميكند و به آن انگيزه ميبخشد . الهامها و منويات الهي او ، راهگشاي تحقق يافتن احتمالاتي در زندگي هستند ، و راهكارها و جايگزينهاي جديدي را به ما پيشنهاد ميكنند . انسان ميتواند آينده خودش را از پيش بسازد ، مشروط به آينكه تصميم به ادامه راهش بگيرد . براي اين نيازمند آن است كه از گذشته رها شود و از ميان راههايي كه به او ارائه مي شود ، بهترين را برگزيند .
With wish prosperity
ارسال کننده مهدي, در تاریخ 27 آبان 1387 ساعت 19:00
درود دوست من!
یکی دوباری آمدم و دیدم هنوز چیزی قلمی نکردهای! بازگشتم! امروز آمدم که در همان پست قبل بنویسم که کجایی! اما با این نامه روبهرو شدم! از روزی که اینجا را گشودهای به نظر من مبهم سخن گفتهای! نمیدانم چرا حرف اول و آخر را نمیزنی؟
دوست من
ادبیات در امروز باید بیاستعاره و ایهام باشد مگر در شعر! دیگر داستانهای استعارهای عصرشان سرآمده و باید نوشت و گفت عریان! بیترسی از کسی و چیزی!
شاد زی
ارسال کننده Mahmood, آدرس سایت اینجا در تاریخ 26 آبان 1387 ساعت 23:41
salam. webloghaye sabegh ,man hame hazf shodeand. ba in bakhshe neveshtetan movafeghma ke adam har lahze digari mishavad.
ارسال کننده narges, در تاریخ 26 آبان 1387 ساعت 15:12