هنوز پاییز را ندیده ام. شش هفته از آمدنش می گذرد. هنوز باران به سرم نخورده تا خیس شوم و بعد از دویدن مسافتی نه چندان طولانی، حسابی گرم شود بدنم و بعد در حالیکه ایستاده ام و نفسم را در سینه حبس کرده ام، رودخانه های کوچک روی سرم داغ شوند و بخار ازشان بلند شود. اینجا هیچ وقت پاییز نمی شود. هیچ وقت رنگ زرد درختان را نمی بینی. باران هم که می آید از ترس اینکه مبادا در زیر قطراتش ذوب شوی باید به سوراخی همان اطراف بخزی. آخر اینجا هوایمان و ابرهایمان آنقدر دود گرفته و مسموم است که فقط باید سیل از آسمان ببارد تا بعد از چند ساعت جرأت کنی قدمی زیر باران بزنی. اما رنگها نه! آنها همچنان سبزند. تازه گلهای صورتی که اسمشان را نمی دانم اینجا و آنجا می رویند.
من هم مثل تو پاییز را دوست دارم. غروب آن روزهای ابری سیاه گریه دار را هم دوست دارم. دوست دارم بنشینم کنار پنجره، ساعت 4 عصر، ابری ابری، تاریک، بی باران، غمگین شوم، یاد گذشته های تلخ کنم، گریه سر دهم و ساعت 5 که باران آمد بروم بیرون و برقصم، شادی کنم و لعنت بفرستم به آن روزهای تلخ و امیدوار شوم به روزهای نیامده.
دوست داشتم قدم این اندازه بلند نبود. می دانی چرا؟ دلم می خواهد در میان انبوه برگهای درختان چنار خیابانها، که روی هم تلنبار شده اند و رفتگر خسته مان فرصت نکرده جمعشان کند، فرو بروم و قدم بزنم و آنقدر کوتاه باشم تا سرم را که بلند می کنم باز هم برگ خشک زرد را به جای آسمان سیاه ببینم.
به پاییز بگویید می آیم. بگویید در حسرت خش خش برگهایش مانده ام. در حسرت غرق شدن در چاله های پر از باران کوچه باغها. بگویید گرچه بعد از گذشت بیش از یکماه باز هم به خانه نیامدم، اما جای دیگری به دیدارش خواهم آمد. بگویید اجازه ندهد زمستان بیاید و برفها برگها را بریزند و بپوشانند، تا من بیایم و سیر تماشایش کنم.
پ.ن : من چند هزار کیلومتر از زادگاهم دور افتاده ام و امسال پاییز را از منظر زیبایش نخواهم دید اما همین روزها می روم تا از پنجره ای بزرگتر و افقی غمگین تر، باز هم هزار کیلومتر دور تر از خانه، ببینمش.
آخرین بروز رسانی ( ۱۵ آبان ۱۳۸۷ )
نظر(ها)
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من است...[قلب شکسته][گریه]
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 24 آبان 1387 ساعت 14:23
واقعا چه فرقي مي كند كه پاييز برگها نارنجي شوند و يكي يكي بريزند و خش خش صدا بدهند و رفتگر جارشان كند و دوباره بريزند يا پاييز برگها نارنجي نشوند و آنقدر دود گرفته بمانند كه به سياهي بزنند و يكي يكي نريزند و تا زمستان بمانند و برفكي بيايد يا نيايد و يكباره بريزدشان يا نريزدشان ...
ارسال کننده مريمي, آدرس سایت اینجا در تاریخ 22 آبان 1387 ساعت 17:24
هر جا که هستی مهم تلقی تو از اون هواست.این روزها هیچ کس سرزمین نداره.بی خیال درد دوری....
ارسال کننده شهرزاد, آدرس سایت اینجا در تاریخ 22 آبان 1387 ساعت 10:57
salam,bish az hame inja bod ke fahmidim shooma webloge ma ra nakhendeid. baghiyeash heshaye shakhsisit. va inke ma name dorbinetan ra midanim.man modele dorbine shoma ra nemishenasam va inke hamin. shoma akkasid amma engar unghadr negahe tizi nadashtedi ke nazari be ganjineye linkhaye kenare webam bendazid o mahha hazash ra bebarid. in yek pishnehad ast ghadrash ra bedanid.
ارسال کننده narges, در تاریخ 20 آبان 1387 ساعت 21:37
dar zemn dorbin baraye man kheili kheili bishtar az bache ast. kheili bishtar. baraye man mesle havast baraye tanafos.
ارسال کننده narges, در تاریخ 20 آبان 1387 ساعت 07:52
salam. man ta pish az in analog kar mikardam. do canon eos dashtam , va yeki do lenz. amma be noei varede tajrobeye fazaye dijital shodam hala.. felan baraye shoro canon 40d.]
ارسال کننده narges, در تاریخ 20 آبان 1387 ساعت 07:51
در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 19 آبان 1387 ساعت 21:53
گاهي از خودم مي پرسم اينكه جايي كه دوست دارم باشم و نيستم ، اينكه پيش كسي كه دوست دارم باشم و نيستم يا بذار راحت تر بگم اونجوري كه دوست دارم باشم و نيستم و اون كسي رو كه دنبالش مي گردم و هيچ وقت پيداش نمي كنم يا ... تقصير كيه؟ هميشه دم آخر به قوانين زندگي اجتماعي مي رسم كه فقط جلوي خواسته هاي آدم مي ايسته.اگه نداشتمش خلا ء چيزايي رو كه بهم مي داد حس مي كردم و حالا كه نوع مكتبي شو دارم بازم فكر مي كنم دلم برا زندگي مثل يه حيوون تنگ شده.به هر حال چيزي كه مسلمه اينه كه درست نيستيم.مثل آدميزاد نيستيم...
ارسال کننده شهاب, آدرس سایت اینجا در تاریخ 17 آبان 1387 ساعت 23:28
یاد آلبوم خزان آرزوی زنده یاد ایرج بسطامی افتادم(آرزو ای سراب بی کران، ای امید بی نشان، ای که شعله های تو آتشم زند به جان من....) موفق باشی
ارسال کننده فرود, در تاریخ 17 آبان 1387 ساعت 09:19
يك دور خوندم تا رسيدم به اينجا آنقدر زيبا بود كه قبل از دوباره خوندنش خواستم اينو بدوني
ارسال کننده مهدي, در تاریخ 16 آبان 1387 ساعت 18:04
وقتی که برگی رو زمین میوفته حس می کنم گریه بی صداشا حس میکنم چی میگذره تو قلبش وقتی میبینه مرگ لحظه هاشا آخه منم یه برگ زرد خستم که یک عمر بی صدا گریه کردم ندیدن پاییز آنچنان که نوشتی زیبا نیست
ارسال کننده حسین, در تاریخ 16 آبان 1387 ساعت 17:45
ارسال کننده narges, در تاریخ 16 آبان 1387 ساعت 10:01
دوست عزیزم درود!
نوستالژی پاییزیات را دوست دارم و به گمانام در جنوب بنابه شرایطی روزگار میگذرانی اگر حدسام درست باشد! پاییز به قول «اخوان ثالث» پادشاه فصلهاست! هنوز فرصت داریم که به سراغاش برویم! یعنی او به سراغمان بیاید اگر دوست دارد!
آن تکه را دوست داشتم که میگویی بگذار قدم کوتاه باشد تا فقط برگهای زرد پاییزی ببینم و آسمان سیاه را نبینم. کیست دوست من که از آسمان سیاه لذت ببرد! آرزوی روزی که همه رنگها چشمنواز شوند و از سخن نیفتد که هر رنگی به جایاش زیباست!
از محبت و لطفات و حضور گرمات سپاسی ویژه دارم!
شاد زی مهرافزون
ارسال کننده Mahmood, آدرس سایت اینجا در تاریخ 15 آبان 1387 ساعت 12:19