پاره ای وقتها به دنبال بهانه ای برای نوشتن می گردم. پیش تر گفته بودم که اینجا مکانی است برای آرام کردن کشمکشهای درونی ام. برخی روز ها آن قدر حرف در دلم تلنبار شده که حتی مغزم را از کار می اندازد چه برسد به قلم تنهایم که بخواهد روی کاغذ تانگو برقصد! شاید آخرین تانگو در...ناکجا آباد!! صرف نظر از اینکه چه کسی تو را می خواند یا اصلا برای چه می آیند تو را بخوانند، تو باز دوست داری بنویسی. از هرچه که دلت می خواهد. برای هر که دوست می داری. همین رهایی است که رشته های وجودم را شانه می کند تا به آرامش برسم. می دانم که دیده ای دستانی را که در خرمن گیسوان یک زن فرو می روند و نوازش می کنند تا چشمانش آرام آرام بسته شوند و به زودی زود از خود بیخود شود. و چقدر آن لحظه را دوست دارم. آن لحظه که میان انگشتانم هزاران تار موست.
آن کلبه ای که برای رویاهایم ساختم، به یکباره ویران می شود. من زیر آوار اندوه جا مانده ام. کسی نیست. نه آدمیزادی نه حتی سگ زنده یاب. بی شک مرده ام.
مرگ را هم دوست دارم. از او با تو صادق تر را هیچ کجا نمی توانی پیدا کنی. حتی در صداقت چشمانش که سگ دارد و تو را می گیرد اما به اندازه یک توله سگ تازه از مادر متولد شده هم وفا ندارد.
گویی بهانه هایم همانند تکه های پازل کنار یکدیگر جور شده اند. رنگ این یکی با آن یکی زمین تا آسمان توفیر دارد اما وقتی آنها را کنار هم می چینی، می شوند من. من به همین اندازه که می بینی تکه تکه ام. رنگ رنگ.
از گویدو برای خودم قهرمان ساختم. به حالش غبطه خوردم. بیخود نبود که اسم فیلم را گذاشتند "زندگی زیباست" (Life is Beautiful) چقدر خوب می شد اگر آنگونه عاشق بودم. چقدر خوب می شد اگر به جادوی شوپن هاور تا آن اندازه ایمان می داشتم. چقدر خوب می شد اگر...
قلمم از نفس افتاد. خودم هم.
آخرین بروز رسانی ( ۰۴ آبان ۱۳۸۷ )
نظر(ها)
salam. delgir nashodam amma tozihe mofasali darad ke monasebe inja nistneveshtanash o man ham khastetar az anam ke mail ra baz konam. shayad vaghti digar.shayad!khosh bashid o mesle emroze tehran havayetan barani bashad peyvaste
ارسال کننده narges, در تاریخ 13 آبان 1387 ساعت 23:17
نمیدونی چقد دوست داشتم این پستت رو.صد دفعه خوندمش.مرسی
ارسال کننده شهرزاد, آدرس سایت اینجا در تاریخ 13 آبان 1387 ساعت 22:57
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است !
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 13 آبان 1387 ساعت 22:25
چشم به راهیِ آفتاب که آينهخوانیِ رويا نمیشود.
اين شبنمِ قانع به يکی گلبرگِ تاکی مگر اگر عمرِ سحرگاهیِ شبتاب را میدانست اين همه از لغزشِ انعکاس سرمستِ نور و نمازِ علف نبود.
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 11 آبان 1387 ساعت 19:15
انگار براي ديدن كسي كه مي گويد آه ... هميشه دير مي رسيم ... بين خطوط ويراني را مي ديدم حال و هواي اندوه بار شهري زلزله زده را حتي ... براي دفتر خاطرات نمي توان نظري داد همان اندازه كه مي خوانمت ..
ارسال کننده شيرين, آدرس سایت اینجا در تاریخ 10 آبان 1387 ساعت 19:38
salam. baraye inke be matalebe webetan rabt peyda konam arz konim ke :zendegi zibast!
ارسال کننده narges, در تاریخ 10 آبان 1387 ساعت 12:17
وقتی که عشق را زیبا بنویسی،
فرقی نمیکند که قلم
از ساقه های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر.....
'حسین منزوی'
خدا نکند قلمت از نفس بیفتد....
ارسال کننده عسل, آدرس سایت اینجا در تاریخ 08 آبان 1387 ساعت 19:19
سلام اگر در همين زمان زندگي از شما بپرسد تو براي من چه كرده اي ؟ چه پاسخ مي دهيد ؟ آرزو كوتاه كردن راه ، به شما سرعت نمي بخشد : بايد ميان سخت گيري و رحمت ، ميان انظباط و سهل گيري توازن برقرار كرد . بدون تلاش ، هيچ چيز رخ نمي دهد .حتي معجزه. براي آنكه معجزه رخ دهد ، ايمان لازم است ، براي ايمان داشتن ؛ بايد حصار پيش داوريها را برچيد . براي ويران كردن حصارها ، شهامت لازم است . براي شهانت داشتن ، غلبه بر خوف لازم است . و همين طور پيش مي رود . بگذاريد با روزگار خود از در آشتي در بياييم . نبايد از ياد برد كه زندگي هوادار ماست . او نيز خواهان رشد است پس بگذاريد ياريش كنيم . ' جبران خليل '
ارسال کننده مهدي, در تاریخ 07 آبان 1387 ساعت 06:41
این شعار منه... زندگی زیباست اگه بذارند...
ارسال کننده مخمل خانوم, آدرس سایت اینجا در تاریخ 06 آبان 1387 ساعت 15:37
سلام دوست تازه ی من... خوب زمانی رسیدی... برای تقویت روحیه و شاید دل غمگینم.بهترین زمان همین روزهاست.. اگه دوست داشتی و حوصله و وقتش بود نگاهی اجمالی به دست نوشته های گذشته ترم بیانداز. شاید با من اشناتر شدی.. ممنون که اومدی... به امید دیدار های بیشتر...
ارسال کننده مخمل خانوم, آدرس سایت اینجا در تاریخ 06 آبان 1387 ساعت 15:35
سلام. کاش وبلاگتان امکان ارسال نظر خصوصی را داشت. شما حتما عینکی هم نیستید . از رنگ وبتان کاملا مشخص است. فقط یک عینکی می داند که خواندن بعضی رنگها چه دشوار است. حالا اگر بخواهم به شیوه شما خودم را معرفی کنم: من دانشجو ی یکی از رشته های علو انسانی . فارغ التحصیل همان رشته در مقطعی پایین تر . کمابیش کارم در همان ارتباط. پایتخت نشین. بزرگترین دلخوشی ام هم کتاب خواندن است. (خوشبختانه یا متاسفانه اش در پیری معلوم می شود) .چند ماهی از شما بزرگترم.
اما به شیوه ی خودم: پرم از تناقض. پس هستم!
(و البته عینکی هم هستم! ) مرسی از اعتمادتان .
ارسال کننده نرگس, در تاریخ 05 آبان 1387 ساعت 09:50
درود دوست عزیز!
شرمنده از اینکه اینجا را فراموشام شده بود! دو پست گذشت و... اما چه بگویمام از آشفتهگی و پریشانی اذهان ریز و درشت ملت که من و شما هم خیلای از آن هستیم!
من راستاش از پست قبل چیزی دستگیرم نشد. پیشترها حال و حوصلهی بیشتری داشتم برای جدال با معانی و... اما الان دیگر شاید پیر شدهایم. اما فقط به حس و حالام اگر رجوع کنم جز پریشانی و افسردهگی که صدالبته چیز خوبی نیست، در نوشتههای جدیدت ندیدم.
شاد زی
ارسال کننده Mahmood, آدرس سایت اینجا در تاریخ 04 آبان 1387 ساعت 21:34
از دوستی پرسیدم که :حال فلانی چطور است؟ گفت حالش خوب است! احوالپرسی نوشتاری بود و من هنوز در ذهنم معادل های واژه خوب را جستجو می کنم که سی چهل تایی شده اند.یک احتمالش هم مردن است ! من نمی دانستم که جنس لطیف در ذهن شما چه است که غیر لطیفش چه باشد.این عین واقعیت است. اصلا چرا به زن می گوین جنس لطیف ؟ یعنی همه زن ها لطیفند؟
و اینکه من فکر کردم که نگاه شما به نوشتن چنان است که گویی نوشته زنی ست و نوشتن عین این است که دستتان لای موهایش باشد. والله ز نها هم موهای هم را نوازش می کنند. مثلا من نگاهم به رود این است که زن است و هیچ کانوتیشن فرا ادبی ! هم برایم ندارد!
من فکر نکرده ام شما سعی در نشان دادن جنسیت خاصی دارید. من همش به این فکر می کردم تشخیصم چقدر به واقع نزدیک بوده است. همین! یونگ و تمام حرف هایش درباره ی من زنانه و من مردانه را به یاد بیاورید و فکر کنم یونگ درونی تان قوی باشد! و اینکه بهتر است تزم را فمنیزم بر ندارم.! نه؟!
و اینکه این یعنی نوشته ی شما را می خوانم: یعنی اینکه از طریق خواندن نوشته های شما به شناخت نسبی رسیده ام آنقدر که تشخیص بدهم جواب شما چه می تواند باشد! نسبی البته! این بود شرح مختصری از ماجرا!
ارسال کننده نرگس., در تاریخ 04 آبان 1387 ساعت 17:47
شما دقیقا همان جوابی را دادید که حدس می زدم.این یعنی اینکه نوشته هاتان را می خوانم!راستش نامها همیشه مهم نیستند اما بعضی نام ها خیلی مهمند. سوالم بیشتر ادبی بود. در ادبیات (خصوصا شیوه های فمنیستی)بحثی هست به نام نوشتار زنانه و نوشتار مردانه. اینکه ساختار جملات و نوع کلمات و اینها در نوشته های یک زن و مرد چقدر متفاوت است. من گاهی فکر می کنم که شما زن هستید گاهی مطمئنم که مردید. این تمرین دادن ذهن خودم است البته.همیشه اینکه نوشته ها را بدون نام را می خوانم و حدس می زنم. حالا شما مرد هستید یا زن؟
ارسال کننده نرگس, در تاریخ 04 آبان 1387 ساعت 16:46
و اما عنوان فیلم:
The title derives from Leon Trotsky's last testament; while in exile in Mexico, expecting to die shortly from high blood pressure (or from agents loyal to his rival Joseph Stalin), Trotsky wrote,
'Natasha has just come up to the window from the courtyard and opened it wider so that the air may enter more freely into my room. I can see the bright green strip of grass beneath the wall, and the clear blue sky above the wall, and sunlight everywhere. Life is beautiful. Let the future generations cleanse it of all evil, oppression and violence, and enjoy it to the full.'
ارسال کننده نرگس, در تاریخ 04 آبان 1387 ساعت 16:01