|
نوشته شده
توسط نگاه در تاریخ
2 خرداد 1388
چند روز پیش مشغول خواندن کتابی از مارگریت دوراس بودم. این اولین باری بود که کتابی از او در دست داشتم. پیشنهادش را دوست فقیدی چندین ماه پیش به من داده بود اما تا همین چند روز پیش سراغش نرفته بودم. نوشتن. اسم کتاب بود و چقدر زیبا همه آن چیزی که باید می گفت را در این چند جمله خلاصه کرده بود :
" یگانه وطنم نوشته است، کلمه است. و می نویسم، پس نمی میرم. می نویسم، از تن بیجان جهان می نویسم، از هیروشیما، از تن بیجان عشق، از اشویتس. نوشته منم...منم آن کلام مکتوب. ...آن که می نویسد، همراه تمام جهان می نویسد، نه به تنهایی. "
حکایت من هم همین است. می نویسم، پس نمی میرم. وقتهایی هست که خیلی دوست دارم بنویسم اما نمی توانم. وقتهایی هم هست که می توانم اما نمی نویسم. همه چیز به این بستگی دارد که در لحظه نوشتن به آنچه می خواهی بنویسی فکر نکنی. فقط قلم را روی کاغذ بگذاری و بعد ...
ادامه ...
|